حكيم زجاجى

465

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دگر نامهء نامبرده امين * بياورد و برخواند آن پيش‌بين چنين گفت دستور با مهتران * كه هستند اين هر دو اكنون سران 80 به مرو است مأمون به بغداد امين * كه‌را كرد خواهيد از ايشان گزين بگيريد آنچ اختيار شماست * از اين دو كدام است گوييد راست بگفتند ميران به فضل وزير * كه اى نامبردار روشن‌ضمير ز امر تو يك‌تن نپيچيم سر * ببنديم بر جان ز مهرت كمر اگر نزد مأمون فرستى رويم * به گفتار تو در زمان بگرويم 85 وگر سوى بغداد پيش امين * بفرمايى اى سرور بىقرين هم اندر زمان همچو تير از گشاد * به بغداد تازيم چون باد شاد ز تو امر ، وز ما نمودن قيام * به حكم تو خواهيم بودن تمام دل فضل سرور به بغداد بود * روانش در آن بوم آباد بود به بغداد خواهم شدن فضل گفت * من اين آرزو دارم اندر نهفت 90 مرا و شما را در آن بوم‌وبر * زن و كودكانند بىحدومر امين است اكنون امام جهان * ببايد بدان‌جاى رفت از نهان پسند آمد آن قوم را راى او * نهادند سر جمله بر پاى او وزير و سپه وقت بانگ خروس * به بغداد رفتند از شهر طوس ببردند آن گنج با خويشتن * خبردار شد خسرو پيلتن 95 پر از خشم شد مير مأمون چو شير * برآشفت آن شهريار دلير به نزديك او بود فضل بن سهل * وزير سرافراز بد مرد اهل شبيب سرافراز آمد برش * ببوسيد از پاى خاك درش به مأمون چنين گفت فضل وزير * پراكندگى كرد آن « 1 » بىنظير ز گفتار هارون بپيچيد سر * برفت و ببرد آن‌همه سيم و زر 100 سپاه تو را از تو ببريد و برد * شود اطلس آرزوهاش بُرد پراكنده زآن بىوفا شد سپاه * كنم كار آن شوخ ديده تباه چو فرمان دهى من برم تاختن * به خنجر توان كار او ساختن

--> ( 1 ) اى